دوستان!
من صبوری کرده ام .
من تاریخ را صبوری کرده ام .
وقتی برای در هم کوبیدن نامم برسنگ مزار،
در هراس از زنده بودن یادم،
مزارم در اصفهان ،
به کین وچنگ دریده شد.
وقتی برای فرستادنم به بهشت،
انبانم را از «تجاوز» پرکردند.
وقتی دو کودکم را بچنگ ودندان از مرز پر خطر ترکیه تا یونان کشیدم وآب غربت یکیشان را برد.
وقتی در گیجی غربت یاد وطن میکردم ،
وقتی جایزه نوبل «صلح»را بردم وهلهله در خانه ام خاموش بود!
وقتی در خیابان ،تیغ «حجاب»گردنم میزد.
وقتی آهنگ عفاف «ریا» را آواز میخواند
ومن از کشیده شدن تو بر آسفالت
«صبوری »را به زمزمه، میخواندم