من همیشه در حال سنگسارشدنم .
در خانه کوچک یا بزرگ ما
حتی وقتی خیلی کودک بودم زمانیکه گوشه لباسم سهواً بالا میرفت
وسنگی که بشکل یک خشم بر من فرود میامد
ومن که که بهت زده میشدم از این پرتاب ...
وقتی میخواستم به صدای بلند بخندم
به اندازه شادیم
سنگی که بشکل اخم بود ...
وقتی که میخواستم درسم را ادامه دهم
سنگی که بشکل خیر خواهی
پی بختم میفرستاد
وسنگهایی بشکل عشقهای نافرجام
نگاههای پراز توهین
توبیخهای پر تکرار
اجبارهای بی اساس
ومشت ولگدهای بی پایان ....
مرا پیوسته سنگسار کرده اند
به دفعات وبه تکرار
بدست کسان بیشماری که نه میشناسمشان ونه نمیشناسمشان
.دور تا دور زندگیم را گرفتند وبدفعات وبیشمار سنگهایی بر من پرتاب کردند
نه پای گریزم بود نه دست دفاع .
من در خاکی فروبودم که پیش از این دخترانم .
اما چرا دردهایم کمرنگ شده ؟
چرا شکستن دندانم را
پارگی زیر چشمم را
گونه شکافته ام را
دیگر حس نمیکنم ؟
میدانم :
من به بی حسی آنها رسیده ام
به بی دردی آنها
یا به «عادت».
روزمرگی ورنج
که در پس «تکرار»
مکرر شده است
...
ومن امروز
از پشت عادت سرک کشیده ام
وبه همین جرم آخر
«سنگساری»دیگر میشوم