همه آنچه برای« زن» از کودکی دیده ام نقش مادر ی بوده وبس: وقتی بچه ای ، همه منتظر بودند تورا با چندتا عروسک مشغول تمرین آینده ات ببینند .وقتی یک خورده بزرگ شوی عروسکهای کوچکت را خودآگاه وناخودآگاه ازت میگیرند وکارهای بزرگ دستت میدهند . مدتی بعد کارهای بزرگ را از دستت به بهانه زن بودن میگیرند وکارهای کوچک به دستت میدهند . کمی بعد تو دیگرآنقدر «بزرگ »شده ای که دیگر کسی کارهای کوچکی که هر روز میکنی نمیبیند.بعداز آن این تویی که دست از همه کارهای بزرگ وکوچک خود میکشی ودر گوشه ای در حسرت «کودکی» خود بدنبال عروسکهای تحمیلی ،کودکیهای تحمیلی ،بزرگیهای تحمیلی ونهایتا نقشهای تحمیلی ات میگردی . بعد از آن همه را با دیکته تحمیلی به کودکت می آموزی .
تو هر روز نقش میگیری و زنانگی خود را در قالب همه این نقشها تعریف میکنی . در هر مقطعی از زندگیت ، موجوداتی که احاطه ات کرده اند ، عروسکهایت را پیش میکشند و نقشهایت را گوشوارت میکنند و همه کاستی هایی را که روز اول برایت تعریف کرده اند ، به گردنت میآویزند .تورا با گردن آویز و گوشوارت تعریف میکنند . هرروز وهر روز .